شما داداش کوچیکا همتون همینین..میرین رو اعصاب ما خواهر بزرگا ... نمی دونم چی بهتون بگم اخه که ناراحت نشین... وقتی بهم میگی بیا با من بازی کن منیجرم رو (manager08 ) بیا به جای من بازی کن و بیا به من ریاضی یاد بده و بیا بگو این یارو تو این بازی چقدر پول می خواد تا بیاد تو تیم من و این چیزا ...من به حرفش باید گوش کنم اون وقت وقتی من بهش میگم بچه جان می خوایم دوتایی بریم بیرون تو نیا برو به درس یا چمی دونم بازیت برس میگه نه من حتما باید با شماها بیام بیرون پاشو کرده بود تو یه کفش درم نمی اورد آخه .این شد که مجبور شدیم با خودمون ببریمش حالا ول نمیکنه هی میگه برای من باید سی دی بازی بخری و از این جور حرفا ..من که واسش نخریدم .اونم نخرید.![]()
منتها بهش یه بستنی دادیم کلی خوشحال شد یعنی اول اون گفت من میدم بعد دید ۵۰۰ تومن بیشترنداره![]()
ای شد که ما بهش دادیم
چی بگم ؟ همتون همینین دیگه ...همتون .اصلا داداش کوچیکتر مایه ی ..مایه ی .. مایه ی ..چی بگم اخه ؟هی روزگار...با ما اومد نه گذاشت اون بعد یه هفته حرفاشو بزنه نه گذاشت من حرفایی رو که سه هفته بود می خواستم بگم رو بگم ...بد پیله کرده بود که بیاد ...![]()
هیچی اومد و نگفت و نگفتم و رفت ...خواهرم رو عرض میکنم...![]()
![]()
ماجرا مربوط میشه به یک شنبه بعداز ظهر..
دوشنبه صبح هم که مثه همیشه انلاین بودم و اس ام اس رو ندیدم و یک ساعت بعد که دیدم هم جوابشو درس حسابی ندادم
.ماجرا از همون جا شروع شد میدونین مدتی بود که ذهنم رو درگیر کرده بود ..مدتی بود که ازش حرف می زدیم نمی دونم ماجرای صحبت سر اون اس ام اس بود یا اینکه من درس نخونده بودم یا اینکه هزار جور چیز دیگه
که شب خوابم نبرد مدت ها بود که انقدر دلم گرفته نبود هرچی بود میگذشت دیگه اما اون شب یهو همین جور یهو تو رختخواب زدم زیر گریه خوب بود که کسی رو بیدار نکردم
همین جور اشک و اشک و اشک
خدایا من چم شده اخه؟ مشغول شدم به سرچ در مغزم که ببینم چم شده؟![]()
واقعا سرچ جالبی بود .متوجه شدم که بعد از ۲۰ سال هنوز که هنوزه نشناختمش و اینکه الان تازه می فهمم کی بود ؟چرا واقعا ما ادما قدر همو نمی دونیم؟
می دونین یاد اون موقعا ها افتادم که باهم دعوا می کردیم.مامان این فحش میده!مامان ببین منو میزنه !مامان به من میگه احمق خنگ ...مامان .مامان و هزار بار دیگه مامان.حتی گاهی با مامانم هم دعوا می کرد ...کار گاهی به جاهای باریک می کشید....و من میدونم که مادرها هیچ وقت در حق بچه شون دعای بد نمی کنند و می دونم ...خوب شاید ندونم ...در واقع اصلا نمی دونم که حکمت خدا چیه ؟ از درکش عاجز شدم ..میگم شدم چون قبلا یه چیزایی نصفه نیمه حالیم میشد اما حالا چی ؟نمی دونم خدا چی می خواد ![]()
خوب دوستان بریم سر اصل مطلب..البته برای من اونایی که گفتم بیشتر اصل مطلب بود تا اینایی که دارم میگم ...
اولندش پیرو پست ها یعنی دو پست قبلی دوستان به ما گفتند عاشق شدی و خودت خبر نداری؟گفتیم بگیم که نه بابا !ما کجا عاشقی کجا ؟ ما همبن زندگی خودمون رو بکنیم خیلی هنر کردیم البته نا گفته نماند که شعرهای اقای بهمنی تاثیر بسزایی در بنده داشت و واقعا زیبا بودند و من هرروز شعراشون رو می خونم و تو خونه به من میگن تو دیوانه شدی .اخه من قبلا ها شعر نمی خوندم ولی الان یه شش ماهی میشه بلکم بیشتر که به ادبیات بیشتر از پیش علاقه مند شدم خلاصه این از این .البته اگر هنوز هم می گویید که پس این عنوان موضوعت چیه که میگی عاشقانه هایی برای ... می گویم که برو بیشین بابا حال داری؟ حالا اون یکی مثلا کی ؟؟؟![]()
اگه ما عاشق بودیم که وضعمون این نبود که
؟می پرسین چه وضعی؟ این وضع که اگه ما عاشق بودیم الان ریاضی ۲ رو نمی افتادیم .البته این هم به لطف استاد بستگی داره شدید ولی این استادی که من می بینم .نمره بده نیس که نیس در نتیجه ۴واحد برای ترم بعد در نظر می گیریم از همین امروز که امتحان می دهیم.. .
خلاصه خلاصه اینکه شاید هم قبلا ها عاشق بودیم ولی ان هم برمیگردد به زمان بچگی و از این جور حرفها .پس بیخیال شین شدید
اما در جواب این سوالکه چرا حال و احوالاتم شبیه عاشقان است پاسخ ان است که i donot know
و بنده نیز بی اطلاعم ...
خوب حالا از این موضوع که بگذریم ..دیگه چه خبرا ؟خوبین؟خوشین؟ چه کارا میکنین؟خوش میگذره؟من که فعلا تا اطلاع ثانوی زنده ام؟ میگین مگه قرار بود مرده باشم ؟ نمی دونم شاید!![]()
نمیدونم که چی می خواستم بگم اها یادم اومد...این چن وقته یکم رفتم سراغ فلسفه و این جور چیزا.اینجا کسی می دونه اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟و اینکه چرا من جدیدا به هرکه بر می خورم میگه فیزیک می خونی؟ فلانی رو می شناختم فیزیک می خوند بعد مرد !
یعنی نه اینکه مرده ها ولی یه مقدار دیوونس راستشو بخوای..مثلا به جای راه پله از روی میله های کنار پله ها میاد پایین یا مثلا لی لی می کنه راه میره ..یا اصلا دیگه تو این کتابی که می خوندم فزیکدانه عاشقه یه دختره شده بود بعد خودشو کشته بود ..شما فک کن دکترا ی فیزیک !! خودکشی !!؟؟![]()
راستش اسم کتاب هست * روی ماه خداوند را ببوس * نوشته مصطفی مستور !خیلی وقت پیش اسمشو شنیدم ولی الان یعنی شب امتحان توفیق !!خوندشون پیدا کردم
فلسفی است و بسیار زیبا و خواندنی و به همه خواندنش را نصیحت !
میکنم...
راستش یه سری عکس هم هست که دیدم براتون بذارم بد نیس...



شاد باشید.تابعد ..بدرود.![]()
عمومي
نظرات 10 |لینک ثابت | سه شنبه، 28 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | ستاره